هانی و ادامه خاطرات فروردین 95
بیست و نهم اسفند 94 بابابزرگم از روی پله افتاد و دستش شکست و عملش کردن بچهار روز توی بیمارستان بستری شد و برای بابابزرگم گل بردم و رفتم ملاقاتش و بهش گفتم که چرا از روی پله رفته وخطرناکه من اصلا نمیتونم به این زخم ها نگاه کنم و گریم میگیره برای سلامتی بابابزرگم یه مهمونی دور همی گرفتیم رفتیم بیرون اونجا کلی حشره جمع کردم و بعد از تحقیق درموردشون به دل طبیعت برگردوندم منو که بجا میاریید من و رفیقم بابای خوبم یه روز خوب دیگه کنار دریا و دلمه خوشمزه همبازی خوبی پیدا کردم صدف و حلزون های نازی جمع کردم عید کلا جای دوری نرفتیم هم...
نویسنده :
از زبان هاني
20:48










